|
...عشق و دیگر هیچ | ||||||||
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 10:47 ] [ سیامک ]
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.” مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی! [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 23:7 ] [ سیامک ]
بيش از تو صورتگران بسيار از آميزه ی برگ ها آهوان بر آوردند٫ يا در خطوط کوهپايه ای رمه يی که شبان اش در کج وکوج ابرو ستيغ کوه نهان است٫ يا به سيری و ساده گی درجنگل پر نگار مه آلود گوزنی را گرسنه که ماغ می کشد. تو خطوط شباهت را تصوير کن: آه و آهن و آهک زنده درد و دروغ و درد را. ـ که خاموشی تقوای ما نيست *سکوت آب می تواند خشکی باشد و فرياد عطش٫ سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غريو پيروز مند قحط٫ همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است ـ اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست : غريو را تصوير کن! عصر مرا در منحنی تازيانه به نيش خط رنج٫ هم سايه ی مرا بيگانه با اميد و خدا٫ و حرمت ما را که به دينار و درم برکشیده اند و فروخته * تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و آن نگفتيم که به کار آيد چرا که تنها يک سخن يک سخن در ميانه : ـآزادی! ما نگفتيم تو تصويرش کن !
شاملو [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:24 ] [ سیامک ]
ثانيه مثل کفن بر پوست من
عاری از هر گونه تن جان می دهم باز هم او مرا نشنيده است تا ابد نشنيده می مانم به جا
در حجاب ثابت ساعت ها بر تنم خنده کنان می چرخد خنجر بارور عقربه ها تکه تکه .... قطعه قطعه باز هم ؟ يک پری دور مانده از دريا .... [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:21 ] [ سیامک ]
چند دقیقه دیگر وقت داری تا به من نگاه کنی به من به چشمانم و به قلبی که تنها برای تو می تبد این شب و این باران و تو چند دقیقه دیگر وقت داری تابه من نگاه کنی بیش از آنکه کاملا تمام شوم [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:9 ] [ سیامک ]
پسر وقتي به خودش اومد ديد که روي تخت بيمارستان زير سرم خوابيده . چيزي يادش نبود ميخواست از روي تخت بلند بشه که يه دست گرم از بلند شدنش جلو گيري کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اينطوري نديده بود پدر طبق معمول تسبيح چوبي قشنگش توي دستش بود و شبنم اشکش ريش سفيدشو خيس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نبايد تحت هيچ فشاري قرار بگيره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشيد و خوابش برد . وقتي چشماشو باز کرد ديد مادر و پدر هر دو بالاي سرشن مادر طبق معمول اشک توي چشماش جمع شده بود ولي پدر اينبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقي افتاده خواست خدا بوده . مادر اينو گفتو نم نم اشکش تبديل به سيل شد براي همين پدر از اتاق بيرون بردش تا کمي آرومش کنه . توي ذهن پسر اين جمله ي مادر تکرار ميشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقي افتاده خواست خدا بوده ولي هرچي فکر ميکرد معني حرف مادر رو نميفهميد . آقاي دکتر اومد بالاي سرش يه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاينه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوي اي هستي حالت خوب شده فردا ميتوني بري خونتون . پسر يه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظي کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توي اتاق . پسر به محض ديدنشون گفت : پس شادي کجاست ؟ با گفتن اين حرف مادر دوباره زد زير گريه ولي اين بار خودش رفت بيرون . پدر گفت : وقتي تو خواب بودي اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روي بوي تنش تشخيص ميداد . به پدش گفت : پدر ميدونم شادي نيومده من تويه سخت ترين شرايط با اون بودم حالا .... تا اومد بقيه ي حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتي اينطوري ميکرد يعني نميخواست ادامه ي حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتي رسيد خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسيدنش . از بوي اسفند بدش ميومد براي همين خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولي در عوض مادر تا رسيدن خونه يک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نميومد ولي گاهي البته فقط گاهي هر چند وقت يه بار پيپ ميکشيد . پسر از خواهر و برادرش پرسيد از شادي خبري نداريد که يدفه ديد رنگه هر دوشون پريد و زود از اتاق پسر رفتن بيرون . اخلاقش طوري بود که خيلي زود عصباني ميشد ولي خيلي زودتر به حالت عادي برميگشت . داد زد . تلفنو بياريد توي اتاقم ميخوام ببينم پس اين شاديه بي معرفت کجاست . مادر اومد توي اتاقش . يه کم حاشيه رفت ولي حرف اصلي رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توي رخت خوابش دراز کشيد . که يدفه رفت توي روياهاش بقيه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 11:37 ] [ سیامک ]
[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 2:16 ] [ سیامک ]
[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 2:9 ] [ سیامک ]
نامه عاشقانه شكسپير به همسرش :
وقتي كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار مي شوند بياد آرزوهاي در خاك رفته [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 13:30 ] [ سیامک ]
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 15:51 ] [ سیامک ]
همه از آشيانها پر کشيدند که گويی روی شادی را نديدند همه ديوانه و مجنون و زارن دگر تاب رخ ما را ندارن همه رنجور درد روزگاران ز چشمان اشک بارد همچو باران همه از دست اين دنيا خموشند همه سنگ مصيبت را بدوشند همه در ارزوی روی خندان ندارند طاقت چشمان گريان همه بی حوصله تنها و خسته دگر قلب همه خوبان شکسته همه در ارزو سر در گريبان همه مبهوت همچون جسم بی جان همه در فکر فردای درونند همه دلها ز شاديها برونند همه در جستجوی راه و چاره جگرها خون شدست وپاره پاره همه ديده به فرداها نمايند که فردا از بلاها در کجايند همه در گوشه ای غمگين نشستند به تنهايی دنيا عهد بستند همه صاحب دلان صاحب عزايند همه دارای دردی بی دوايند همه قلب من خسته شکستند همه راهها بروی من ببستند همه بی عشق و بی يارندخدايا همه دردی به دل دارند خدايا
کاش... کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود کاش دلها آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد کاش شمع، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی داد کاش فریاد آن قدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد و بالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و جدایی را رقم نمی زد........ ![]() ![]() ![]()
تا حالا با خدا حرف زدي ...؟ گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمیرسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ، فرياد بلند من بود که: عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت : اول بار که گفتی خدا, آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا، دوست دارمت. گفت: عزيزتر از هر چه هست، من دوست تر دارمت. [ شنبه هشتم دی 1386 ] [ 14:0 ] [ سیامک ]
زندگي ... ؟ زندگي راز بزرگي ست كه در ما جاري است
[ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ] [ 0:22 ] [ سیامک ]
غم
ديشب من و بخت و شادي و غم با هم كرديم سفر به ملك هستي به عدم از همسفران ميان ما بخت بخفت شادي ره خود گرفت , من ماندم و غم [ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ] [ 12:32 ] [ سیامک ]
آينه
بعد از آن ديوانگيها اي دريغ! باورم نايد كه عاقل گشته ام گويا او مرده در من كين چنين خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آينه مي پرسم ملول چيستم آخر به چشمت چيستم ؟ ليك مي بينم كه اي واي ذره اي ! ذره اي زآنچه بودم نيستم . [ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ] [ 12:25 ] [ سیامک ]
عشق يعني ... ؟
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني جلوه ها با چشم تر عشق يعني سر بدار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن با ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عكس يار عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوزه ني آه شبان عشق يعني معني رنگين كمان عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يك تيمم يك نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آتش زدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعني قطعه شعري نا تمام عشق يعني بهترين حسن ختام. [ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ] [ 12:21 ] [ سیامک ]
اي خداي تنهايان و بي كسان و بي مونسان ، اي مخاطب آشناي دردهاي نگفتني ، اگر بناست بسوزيم ، طاقتمان ده . اي محبوب جاوداني ! اگر نبود عطر حضور تو ، در تعفن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي آورديم ، و اگر نبود گرماي دست هاي تو ، در اين سرماي بي كسي چگونه سر مي كرديم ؟ اي معشوق ازلي ! عموم آدميان علي الخصوص مدعيان عاشقي ، در مقوله عشق عوامند . الفباي سخت دوست داشتن را به ما بياموز ! اي عزيز ! آنچنان غريق درياي غربتمان مكن كه به سمت هر خاشاك عاطفه اي دست نياز دراز كنيم . پناه بر تو از تنهايي و غربت و بي كسي ... [ چهارشنبه دوم خرداد 1386 ] [ 15:38 ] [ سیامک ]
چهار شمع به آهستگي مي سوختند ، در آن محيط آرام ، صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد : مرا روشن نگه دار ، من باور دارم كه به زودي مي ميرم ، سپس شعله ي صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد… شمع دوم گفت : من ايمان و اعتقاد هستم ، ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم ، پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم ، سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش شد… شمع سوم گفت ، من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم ، انسان ها من را در حاشيه ي زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند ، آنها حتي فراموش كرده اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند ، طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد… ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد ، گفت : چرا شما خاموش شده ايد ؟ همه انتظار دارند شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ، سپس شروع به گريه كرد ، شمع چهارم گفت : نگران نباش ، تا زماني كه من وجود دارم مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من اميد هستم… با چشماني كه از اشك شوق مي درخشيد… كودك شمع اميد را برداشت و بقيه ي شمع ها را روشن كرد… نور اميد هرگز نبايد از زندگي محو شود...
[ چهارشنبه دوم خرداد 1386 ] [ 15:22 ] [ سیامک ]
یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر نابینا بود که یک دوست پسر داشت . دختر قصهی ما دوست پسرش رو خیلی دوست میداشت و همیشه بهش میگفت : اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم . یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های خودش رو به دختر قصهی ما داد . دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه فهمید دوست پسرش هم نابیناست . دختر قصهی ما که دیگه چشم داشت و میتوانست همه چیز رو ببینه برگشت و به پسر گفت دیگه از پیش من برو . پسر وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد و گفت : مواظب چشم های من باش .
[ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ] [ 16:18 ] [ سیامک ]
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود ! مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن. تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه . جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز . بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند...................... مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود ! مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود ! [ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ] [ 12:35 ] [ سیامک ]
و نور ماه اين بار هم بر من مي تابد و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد و من يكبار ديگر خسته از حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را در زير دست و پايم به هدر مي دهم و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس روشنايي بيدار خواهم پيمود و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها غروب مي كنند و من چه بينا بر آنها مي نگرم و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند تا به مهتاب شب برسم تا عمرم را با ورق زدن شب و روز تاريكي و روشنايي .فقط پر كرده باشم [ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 22:31 ] [ سیامک ]
درسهايي از كوه
اول اراده ات را در كولهات بگذار. وقتي هدف قله است ، چشم به آن بدوز . ولي از سنگهاي لغزان زير پايت غافل مشو.
مي شناسي كه به دريا رودي نفرستاده باشد.
كه در مقابل حوادث ايستادگي كرده باشد.
، كهدر شبانه روز از هيبت آن رنگ به رنگ مي شود. احترام بگذاريد كه عنصر وجودي آدمي است.
شتاب مكن و لذت لحظه ها را به فتح قله مفروش.
[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 22:27 ] [ سیامک ]
کوچه بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي دردامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم ...ـ رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ... [ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 22:4 ] [ سیامک ]
گاهی در مسیرتقدیر به کسانی بر می خوری که هرگز از وجودشان آگاه نبوده ای ! بعضی از همین آدمها چطور تمام زندگی ات را زیر و رو می کنند و تو خیلی چیزها را از درون آنها بیرون می کشی و خودت را کشف می کنی !! ساده است اما فکرش را که می کنی می بینی چطور همه چیز توی این دنیای غیر حقیقی بهم پبوند خورده است ...
[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ] [ 22:3 ] [ سیامک ]
[ شنبه نهم دی 1385 ] [ 23:15 ] [ سیامک ]
پاییزفصل صبر سرد طبیعت
پاییزهم بهانه ای است برای سرودن لحظه های زرد برای عاشقان که دوباره آرزو کنند روزهای رفته را پاییزفصل گفتن قصه های تلخ زندگی است پاییزفصل رنگارنگیست و برگها که آرام زیر پای سرنوشت خویش جان می دهند و برگها که از بلندترین شاخه های زندگی به باد می روند
پاییز فصل قاصدکهاست که آینه نگاه رود جاری شوند پاییز فصل اشکهای آسمان دل شکسته است فصل ضرب گرفتن پنجره هاست هنگام لمس دستهای باران پاییز فصل ملموس ترین آهنگ زنگها و آشنایی من با گل یاس پاییز فصل ادراک آواز پرنده هاست وقتی که مفهوم آخرین روزهای بودن را بین برگها تقسیم می کنند
و پاییز فصل سرنوشت زرد برگهاست که در معرض نگاه بی قرار درخت در هجوم باد رهگذر به ناچار از یاد می روند... [ پنجشنبه سی ام آذر 1385 ] [ 12:53 ] [ سیامک ]
قصه ء کلاغه : قصه ء ما به سر رسيد، کلاغه به خونه اش نرسيد. همينجوري قارقار کنان رفت و رفت و وقتي که داشت از هفت شهر و هفت دشت و هفت دريا رد مي شد قصه هاي شما و بقيه ء قصه هاي دنيا هم به سر رسيد تا کلاغه به تهِ دنيا رسيد، ولي بازم به خونه اش نرسيد. کلاغه وقتي که فهميد خونه اش تو قصه ء ما و قصه هاي شما و تمام ِقصه هاي بقيه آدمهاي دنيا پيدا نميشه تصميم گرفت قصه ء خودش رو از همونجا شروع کنه. کلاغه نه بالش شکسته نه چيزي دست و پاش رو بسته، فقط يکم مي ترسه: نکنه يه جايي اون وسطها از روي خونه اش رد شده باشه و نفهميده؛ نکنه اصلا خونه اش همونجا بوده که ازش راه افتاده؟... کلاغه حالا تنهايي تهِ دنيا نشسته و هي اين پا اون پا مي کنه که چيکار کنه. کلاغه همش فکر مي کنه خونه ساختن تنهايي خيلي سخته. يه روز دلش مي خواد برگرده، يه روز دلش مي خواد از ته دنيا هم اونورتر بره، يه روز هم دلش مي خواد هيچ کاري نکنه؛ همونجا بشينه شايد يه روز يه کلاغ ديگه هم که هيچ وقت به خونه اش نرسيده بياد به تهِ دنيا برسه و همونجا با هم يه خونه بسازن. ولي کلاغه بهتره بجنبه، نکنه يه وقت قبل از اينکه به خونه اش برسه قصه ء خودش هم به سر برسه. [ پنجشنبه سی ام آذر 1385 ] [ 12:47 ] [ سیامک ]
پروانه صفت چشم براودوخته بودم وانگه که بيدارشدم سوخته بودم خاکستر جسمم به سرشمع فروريخت اين بود وفايی که من آموخته بودم [ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ] [ 18:43 ] [ سیامک ]
|
||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||